برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

کودک من

هفته چهلم

سلام پسرکم! هفته چهلم سی و نه هفته و یک روز تو وجود من رشد کردی، تو همه لحظات با من بودی و با تکون خوردن هات منو دیوونه کردی، دوباره عاشق شدم، عاشق پسر کوچولوم که هنوز ندیده بودمت و برای دیدنت لحظه ها رو می شمردم. دوشنبه ،93/9/24، بالاخره انتظارم به سر اومد ، بابایی سر کار بود و من حوالی 4 صبح ، حین خوندن کتاب بلندی های بادگیر خوابم برده بود ، ساعت 6 به عادت همیشگی بیدار شدم، همیشه 6 صبح ، گل پسرم تکون می خورد ی و من منتظر تکونهات بودم که دیدم داره یه اتفاق هایی می افته، تکون نخوردی، انگاری دیگه می خواستی بیای، یه کم آب قند خوردم  با تکونهات خیالم راحت شد، با بیمارستان تماس گرفتم و وضعیتم رو توضیح دادم، گفتند یک ساعتی...
24 آذر 1393

به خونه خوش اومدی

سلام پسر کوچولوی قشنگم! به دنیای من و بابایی خوش اومدی ​ همه از بودنت خوشحالند مخصوصا نیکا جون؛ این هم قسمتی از هدایایی که دریافت کردی؛ پلاک فروهر و سکه هدیه مامان ناهید و بابا اسکندر، سکه هدیه خاله لاله، پلاک وان یکاد هدیه خاله سمیرا و دستبند هدیه مامان نرگس و عمو وحید هدیه خاله سونیا و دایی امیر هدیه آزاده جون و خاله مریم و خاله محرم ( دختر دایی بابایی و  دختر خاله های مامان نرگس) هدیه نیکا جون( به ترتیب از راست به چپ نیکا ، برنا ، نیکی ) هدیه ملودی جون هدایای یهویی بابا و مامان ...
24 آذر 1393

هفته سی ونهم

برنای عزیزم، سلام! این هفته های آخر هم گاهی آروم و گاهی پر تنش می گذره، تا دو روز دیگه هفته چهلم شروع می شه و اگه تا اون موقع هنوز تصمیم به اومدن نگرفته باشی ، من فقط میتونم لبخند بزنم و بازم انتظار بکشم. هنوز تهوع بارداری از بین نرفته و نمیدونم تو این هفته های آخر ، با این تهوع سنگین چیکار کنم، دو روز اول هفته که با نوشیدن آب هم معده و روده ام میومد تو دهنم، فشار زیادی که با تهوع بوجود میاد گاهی منو می ترسونه که نکنه اتفاقی برات بیفته، شکمم درد می گیره و طپش قلب شدیدی دارم که نفس کشیدن و هر گونه تحرکی رو برام سخت می کنه. تو تمام این نه ماه ، این هفته های پایانی که بیقرارتر از همیشه ام، سخت تر هم بوده، از اواسط هفته سی و هشت ، با ...
21 آذر 1393

هفته سی و هشتم

برنای من سلام! بیقرارم، خیلی زیاد، هم بیقرار دیدنت و هم بیقرار تکانهایی که بعد به دنیا اومدنت دیگه نیست، خانم دکتر معاینه ام کرد و گفت شرایطم تا 80 درصد برای زایمان طبیعی خوبه، گفت شاید خیلی زود دنیا بیای، درصدی هم احتمال داره تا هفته 40 مامانو منتظر بزاری، دوست دارم طبیعی و تو تاریخی که خودت میخوای دنیا بیای، البته با تمام اطمینانی که جلوی دکتر داشتم ، حالا نگرانم و دلهره دارم، نمی دونم از پسش بر میام یا نه، باور کن خیلی سخته، خاله سمیرا و خانم دکتر تنها کسانی بودند که از تصمیمم حمایت کردند، بقیه کم و بیش مخالف بودند و ترجیح می دادند تن به سزارین بدم، حتی باباییت که همش میگه نمی خواد درد بکشم، انگاری سزارین بدون درد و سختی انجام می ...
16 آذر 1393

هفته سی و هفتم

پسر قشنگم، سلام! تمام این روزهای من و بابایی به آماده کردن خونه برای اومدن پسر گلم می گذره، خیلی کارها هست که باید انجام بدیم و من البته هنوز با تهوع و سنگینی وزن تو دست و پنجه نرم می کنم. هنوز گاه و بیگاه تهوع دارم و البته تو ماه نهم چیز جالبی نیست، تهوع ماه نهم از ماه های اول شدیدتر و آزار دهنده تر هست، فشار زیادی به شکمم میاره و گاهی می ترسم برات خوب نباشه، لطفا به مامان کمک کن این روزها رو در آرامش بگذرونه. به دستور دکتر سونو انجام دادم، تو این هفته 3100 گرم بودی و ضربان قلبت هم 144 ضربه در هر دقیقه بود و دکتر از وضعت خیلی راضی بود، سرت به سمت پایین اومده و داری برای دنیا اومدن حاضر می شی، هنوز تصمیمی برای نحوه زایمان نگرفتم،ه...
8 آذر 1393

هفته سی و ششم

برنای من سلام! هشت ماهگیت هم تمام شد و به سلامت قدم به ماه نهم گذاشتی، پدرت هر ثانیه ، برای دیدنت بیقرار تر می شود و من اما نه طاقت جدا شدنت را دارم و نه طاقت ندیدنت، لحظات سختی است، خیلی خیلی خیلی سخت...   ...
2 آذر 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد